دختري از تبار باران
دختري از تبار باران
دل نوشته ها ي من زير نم نم بارون زندگي
نوشته شده در تاريخ دو شنبه 22 اسفند 1390, توسط مهناز |

همۀ هستی من آیۀ تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان

به سحرگاهان شکفتن ها و رستن های ابدی آه کشیدم ، آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلۀ رخوتناک دو

هم آغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

ودر این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

 

در اتاقی که به اندازۀ یک تنهاییست



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دو شنبه 22 اسفند 1390, توسط مهناز |

امروز صفحه ي خالي زندگي ام پر شده بود

ديگر از هيچ كس نمي ترسيدم

گفتني ها را حرف زدم

كودكي ها رو مرور كردم

و زمان فراموش شد

كنار مهرباني تو مهرباني من هيچ بود

همه چيز ارام بود حتي نفس هاي من و تو ...

حتي دل ها هم قدرت اين يكي شدن را نداشتن

من حس مي كردم با تو و كنار تو هستم

نه هزاران كيلومتر دور از تو



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 اسفند 1390, توسط مهناز |
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 اسفند 1390, توسط مهناز |
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 اسفند 1390, توسط مهناز |

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.

نوشته شده در تاريخ شنبه 20 اسفند 1390, توسط مهناز |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه 20 اسفند 1390, توسط مهناز |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه 19 اسفند 1390, توسط مهناز |

تفاوت بسیار خنده دار خانم ها و آقایان!! (طنز تصویری)
مشخصات کلی خانم ها
 
زنها مثل اطو هستند هم مصرفشان بالا است هم زود داغ می كنند البته بدون بخارش هم بدرد نمی‌خورد.

تفاوت بسیار خنده دار خانم ها و آقایان!! (طنز تصویری) ، www.irannaz.com



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه 19 اسفند 1390, توسط مهناز |
نوشته شده در تاريخ جمعه 19 اسفند 1390, توسط مهناز |
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 18 اسفند 1390, توسط مهناز |

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

 

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 18 اسفند 1390, توسط مهناز |

زن سردش شد. چشم باز كرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش كنارش نخوابيده بود. از رخت‌خواب بيرون رفت.

 باد پرده‌ها را آهسته و بي‌صدا تكان مي‌داد. پرده را كنار زد. خواست در بالكن را ببندد. بوي سيگار را حس كرد. به بالكن رفت. شوهرش را ديد. در بالكن روي زمين نشسته بود و سيگاري به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در اين بيست سالي كه با او زندگي مي‌كرد، مردش را چنين آشفته و غمگين نديده بود. كنارش نشست.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 18 اسفند 1390, توسط مهناز |

مینویسم بدون تو
بدون حضور تو
با دلی تنها
با هزار آه
با نگاهی بغض آلود به این فاصله
به این شب ها به این کاغذ های باطله
کاغذ هایی برای کشیدن لطافت نگات
برای بیان مخمل رنگ چشمات
بدون تو
این واژه دلتنگی چه معنای دلگیری دارد
چه وسعتی...چه رنگ شبگیری دارد
بدون تو
سوگی دارد فضای اتاقم
و از با تو بودن خیال میبافم
اشک تمدید می شود در نگاهم
بدون تو آه بدون تو...



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 18 اسفند 1390, توسط مهناز |

چه ساده شکست و رفت دلی را که فقط برای او می تپد ، باورش مشکل است با دوریش چه کنم؟تا کی در انتظار دیدتارش؟


تا کی در انتظار شنیدن آهنگ صدایش؟تا کی با گریه شب هایم را به سحر رساندم؟تا کی نبودنش و ندیدنش آزارم خواهد داد؟


چیست این زندگی؟مقصودش چیست؟انتهایش نصیب کیست؟این را با تمام وجود می گویم که ای زندگی هرچه خواهی با من کن اما این را بدان تا


ابد با خاطره هایش زندگی خواهم کرد ، آری توانستی از من جدایش کنی جسمش را از جسمم جدا کردی ، اما افسوس که هیچگاه روحش از من


جدا نخواهد شد ، با عشقش چنان زنجیری ساخته ام و بر گردن افکنده ام که هیچگاه از هم نخواهد گسست دل در گرو مهربانی اش با لذت دنیا


خداحافظی کرد ، می دانم سرنوشت چنین نوشت و تو ای روزگار بی رحم چنین کردی ، با خود چه پنداشتی ؟ پندارت این بود که اگر او را از من


بگیری همه چیز تمام خواهد شد ری زندگی را از من گرفتی آرامشم را صلب کردی دوریش عذابم می دهد می دانم در انتها نیز از غم فراقش در


گوشه ای از قبرستان تاریک و سرد دفن خوام شد اما این را بدان تا آنگاه که دلی در سینه دارم او را خواهم پرستید با ذره ذره وجودم مگر این که با


پتک زمانه سینه ام بدری و دل از وجودم جدا کنی آن روز همان روز مرگ است روزی که روح از تنم جدا شده ، روزی که یادش را از دل بیرون کنم


روح از جان بیرون کرده ام و اما تو ای ستاره ی شبهای تیره و تاریکم تنهایم گذاشتی ولی بدان که تا همیشه مرحم و محرم دلم خواهی ماند و جزء


تو هیچکس  در کوچه پس کوچه های دلم جایی نخواهد یافت این دل تا بی نهایت تقدیم به توست. تقدیم به تویی که همواره یادت آرامش بخش زندگیست.



نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 18 اسفند 1390, توسط مهناز |
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 18 اسفند 1390, توسط مهناز |
نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 18 اسفند 1390, توسط مهناز |

 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارق ارجام الستش کرده بود

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

برصلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق مجنونم نکن

من که مجنونم تومجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان وپیدایت منم

سالها باجور لیلی ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 18 اسفند 1390, توسط مهناز |

 

 خری آمد بسوی مادر خویش بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه ات را دوست داری 

خر مادر بگفتا ای پسر جان تو را من دوست دارم بهتر از جان



 

 

 

ز بین این همه خرهای خوشگل یکی را کن نشان چون نیست مشکل

 

خر از شادمانی جفتکی زد کمی عرعر نمود و پشتکی زد

 

بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سیاهت

 

خر همسایه را عاشق شدم من به زیبائی نباشد مثل او زن

 

بگفت مادر برو پالان به تن کن برو اکنون بزرگان را خبر کن

 

به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به رسم عاقلانه

 

دو تا پالان خریدند پای عقدش یه افسار طلا با پول نقدش

 

خریداری نمودند یک طویله همانطوری که رسم است در قبیله

 

خر عاقد کتاب خود گشائید وصال عقد ایشان را نمائید

 

دوشیزه خر خانم آیا رضائی به عقد این خر خوش تیپ در آیی

 

یکی از حاضرین گفتا به خنده عروس خانم به گل چیدن برفته

 

برای بار سوم خر بپرسید که خر خانم سرش یکباره جنبید

 

خران عرعر کنان شادی نمودند با  یونجه کام خود شیرین نمودند



به امید خوشی و شادمانی برای این دو خر در زندگانی

 

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 18 اسفند 1390, توسط مهناز |

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com


نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 18 اسفند 1390, توسط مهناز |

 

یکی بود.....یکی نبود

 یکی بود یکی نبود....

 

اون که بود تو بودی

اون که تو قلب تو نبود من بودم

                                                                 یکی داشت یکی نداشت....

                                                                  اون که داشت تو بودی

                                                                اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم... 

 یکی خواست یکی نخواست...

 اون که خواست تو بودی...

اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم...

                                                                        یکی گفت یکی نگفت.....

                                                                         اون که گفت تو بودی...

                                                   اون که دوستت دارم رو به هیچکس جز تو نگفت من بودم...

یکی رفت یکی نرفت.....

 اون که رفت تو بودی.....

 اون که به جز تو دنبال هیچکس نرفت من بودم...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390,
    •  
    •  
    •  
    •  
    •  
    •  
ساعت 18:43 توسط lost-girl| 9 نظر |

هنری.خاص .عکس های هنری

*باز هم خواب زیبای با تو بودن را دیدم

*تو از دور می آمدی و پاییز دلم را بهار می ساختی

*و من محو تو ,همه چیز را حتی خودم را از یاد برده بودم

*در آن لحظه می خواستم دست دراز کنم و همه ی ستاره های جهان را چون الماس هایی زیبا به پای تو بریزم

*یا همه ی شکوفه های درختان را بر سرت نثار کنم

*بر لبم ترانه ی نامت

*بر چشمانم برق عشقت

*پای گرفتار در بهت و سنگین بر جای مانده

*و گویی تنها باید با پای چشم به دنبال تو می دویدم

*آری محبوب من

*من عشق را باور دارم

*و می دانم آنکه دل به عشق داد

*بیداری و خوابش عاشقانه است

*و من همانند همیشه هر شب و روز به سراغت می آیم

*و تمام عشقم را در دستان تو میگذارم

*و با چشمانم درخت تنومند عشق را که در جانم روییده است آبیاری می کنم

*همیشه طنین صدای مهربانت را در ذهنم تداعی میکنم

*و تاریکی های سخت دوری را با اندیشیدن عاشقانه به تو سپری میکنم

                به تو می اندیشم پس هستم

 

نوشته شده در تاريخ پنج شنبه 28 مهر 1390, توسط مهناز |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!


دختر نامه رو برد



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دو شنبه 18 مهر 1390, توسط مهناز |

بالاخره بعد از مدت ها تحقیق علت درس نخوندن دانشجویان کشف شد !!!
۱ ) در سال ۵۲ جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب ۳۱۳ روز باقی میماند.

 
 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه 16 مهر 1390, توسط مهناز |


 

الو ... الو... سلام  

 

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟  

 

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟  

 

پس چرا کسی جواب نمیده؟  

 

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟  

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 6 مهر 1390, توسط مهناز |


امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دو شنبه 7 شهريور 1390, توسط مهناز |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دو شنبه 7 شهريور 1390, توسط مهناز |

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دو شنبه 7 شهريور 1390, توسط مهناز |

به سراغ من اگر می‌آیید،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.

روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح       
به سر تپه معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:         
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،         
زنگ باران به صدا می‌آید.         

آدم این‌جا تنهاست         
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.         

به سراغ من اگر می‌آیید،         
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد         
چینی نازک تنهایی من.

سهراب سپهری 

هیچستان سهراب سپهری تنهایی

نوشته شده در تاريخ جمعه 4 شهريور 1390, توسط مهناز |
نوشته شده در تاريخ جمعه 4 شهريور 1390, توسط مهناز |
نوشته شده در تاريخ جمعه 4 شهريور 1390, توسط مهناز |

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

.: Weblog Themes By LoxBlog :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.